شلم شوربا


+ پست ثابت

 

سلام تو وبلاگ من همه چی پیدا میشه برا همین اسمشو گذاشتم شلم شوربا لبخند

نظر یادتون نرهچشمک

با تبادل لینکم موافقمقلب

دیگه هیچی فقط امیدوارم لحظات خوشی روتو این وب داشته باشین و مطالبم باعث لبخندای قشنگتون بشهلبخند

نویسنده : pari ; ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٤/۱٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ عشق سمانه و دستگیره

سلام بازم به افخارتون و هم برای جبران چن وقت نبودنم یه خاطره از دانشگام میگم ولی شمام نظر بدین که حداقل ادم بفهمه خوندینش و نظرتون چیهلبخند

اول از همه بگم که خدای سوتیم ینی روزی که توش سوتی ندم شب نمیشه این دوترمم که کلا دانشگا بودم بیشترسوتیام مال دانشگامهلبخند

این قضیه دستگیره از اونجا شروع شد که ترم پیش یکی از دوستام سمانه اومد کتابخونه و گقت از یه پسری خوشم اومده توهم که هرروز دانشگاهی امار کلاسا و رفت و امدشو برام بگیر (اینجا لازم به ذکره که به خاطر حضور مداومم تو دانشگا امار بیشتریا و داشتم اوناییم که نمیدونستم به لطف سلف دانشگاه که دقیقا روبه رو کتابخونس سه سوته امارشو در میوردم اخه همه بلااستثنا گذرشون به سلف میخوردنیشخند)

خلاصه بعد از یک هفته زل زدن به در سالنو در سلف امار این اقا علیرضا رو برای سمانه در اوردم ینی روزایی که این علیرضا کلاس داشت سمانه  میومد کتابخونه ودوتایی زل میزدیم به در سالن و سلفخجالت

ولی فک کنم علیرضام نسبت به سمانه بی میل نبود اخه یجور خاصی نگاش میکردقلب

خلاصه ترم تموم شد و شد این ترم عاقا یه هفته گذشت این علیرضا نیومد دانشگا دو هفته گذشت نیومد هفته سوم سمانه با ذوق اومد گف پری بدو که دوستش اکبرو تو سالن دیدم حتما خودشم اومده بدو خلاصه دویدیم تو سالن که بعله اکبرو دیدیم اونم مارو دید یجوری نگامون کرد منم دست سمانه رو کشیدم بردم تو کتابخونه که خاک تو سرت کنم اینجور که ما دویدیم سالن اکبره همه چیو فهمید نیشخند

سمانه هم گفت اشکال نداره بیا نیم ساعت صبر کنیم اگه علیرضا رو دیدیم که هیچ اگه نه که از تو برد کلاسشونو در میارم برو ببین تو کلاسه یا نه منم موندم که وا به من چه برم تو کلاس ملت سرک بکشم تهشم استادشون از این پیرای خرفت باشه داد بزنه سرمبامن حرف نزن

نیم ساعت گذشت خبری نشد منم با چس تاله های سمانه راضی شدم برم سروگوشی اب بدم حالا دنبال بهونه بودم که یه پسری اومد کتابخونه پرسید دستگیره پنجره داریم یا نههورامتفکر بهونه ام پیدا کردم دستگیییییییره ( اخه پنجره های دانشگا ما طوریه که دستگیره هاش جدا میشه و یکی درمیونم دستگیره نداره برا همین گاهی برا باز و بسته کردن پنجره باید بیوفتیم دنبال دستگیره)

عاقا من رفتم در کلاسشونو زدم خیلی محترمانه پرسیدم دستگیره دارین از اونورم زیر چشمی کلاسو میپاییدم که ببینم علیرضا هس یا نه حالا اینا هیچی استادشون از این پیرمرد گوگولیا بود که خیلی اپدیت نبود گفت نه دخترم اخه مگه میشه دستگیره و کند داد به شما منم هی دستمو بالا پایین میکردم به نشونه دستگیره و توضیح میدادم که نه پنجره های دانشگا کلا این مدلیه ینی کلاسشون رفته بود رو هوا از بس که به بحث منو استادشون خندیده بودن خلاصه امر این که علیرضا خان رویت نشدنچشمکناراحت

هفته بعدش یهو سمانه پرید توکتابخونه و دستمو کشید که بدو اکبرو دیدم رفت فلان کلاس بپر ببین علیرضا هس یانه بعدم هولم داد وسط کلاسشون عاقا همه سرا برگشت طرف من فلک زده حالا بعضیا با تعجب بعضیا باخنده اخه اکثرا بچه های همون کلاس هفته پیشیه بودنخندهتعجب

منم هول شدم خواستم قضیه رو جمع کنم گفتم دستگیره دارین یهو اونایی که میخندیدن دیگه منفجر شدن قهقههقهقهه

این اکبر بیشورم از بین بچه ها از اون ته اومد بیرون گفت نچ هفته پیش که گفتیم ینی ضایع شدم در حد لالیگا ولی باز از تک و تا نیفتام همونطور که میرقتم سمت در گفتم خب خب هفته پیش از اون کلاس اخریه پیدا کردم باز کردیم الان سرده میخوام ببندیم باز دستگیره لازم شدیم و سریع اومدم  بیرونو خودم پرت کردم تو کتابخونه سمانم ازم ایزون شده بودو گزارش کار میخواسقهرکلافه

عاقا به ثانیه نکشید اکبر اومد تو کتابخونه یه جوری نگام کرد که ینی مگه تو دستگیره نمیخواستی چرا نرفتی دنبالش منم دیدم دیگه خیلی داره سه میشه به دوستم زهرا که کتابخونه بود گفتم زهرا من برم ساختمون بغلی ببینم دستگیره دارنابله (ینی فک کردی من ضایع بشو نیستم)

حالا زهرا که در جریان نبود گفت اع چرا دستگیره که داریم حالا هی چش ابرو میومدم که نگو نمیفهمید گفتم نه دیروز دادم یکی برد اونم از مرحله پرت گف ن داریما واستا بیارم بعدم تو این سرما میخوای پنجره باز کنی منم دیدم نه این زهرا تا ابرو منونبره ول کن نیس بهش چش غره رفتم و گفتم نخیر میخوام ببندم الانم میرم دنبال دستگیره تا خواست حرفی بزنه زدم بیرون تمام مدتم اکبر با یه نیشخند شاهد حرفای منو زهرا بودنیشخند

خلاصه با بدبختی تمام یه دستگیره پیدا کردم تا اگه رفتم کتابخونه و اکبر اونجا بود بیشتر از این ضایع نشه گریه

گذشت یه ساعت بعد اکبر با یکی از دوستای دیگ اومد کتابخونه و بعد انجام کاراشون رفتنی برگشت زل زد توچشام گفت راستی بازم دستگیره خواستین بهمون سر بزنین چشمک

اع اع پسره پررو رسما به روم اورد که الکی دسگیره میخواستم ینی اونموقه قابلیت اینو داشتم که سمانه رو بگیرم بکشم که باعث سوتی به این بزرگی من شد

منعصبانیعصبانیعصبانی سمانهاسترسقلباسترس اکبر و دوستاشقهقههنیشخندقهقهه

نویسنده : pari ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/۳/۱٥
تگ ها: خاطره هام
comment نظرات () لینک

+ پری جدی میشود

سلام خوبین خوشین انقد دلم براتون تنگ شده که نگو خب میخوام یه خاطره بگم از دانشگامنیشخند

من دوترمه که کاروری برمیدارم و میرم کتابخونه دانشگاه کارورزی تقریبا همه بچههای دانشگاهو هم میشناسم حالا این به کنارلبخند

ترم پیش من و یکی از دوستام الهام تو کتابخونه بودیم الهام کارای مراجعه کننده هارو را مینداخت منم کتابارو لیبر میزدم دم دمای ظهر بود دیدم یه پسری اومد وایستاد جلو باجه من منم برگشتم خیلی جدی گفتم بفرمایید باجه بغلی همکارم کارتونو راه میندازن از خود راضی

یه مدت گذشت دیدم نخیر از جاش تکون که نخورده هیچ وایستاده عین بز زل زده بهم منم همچین سرموگرفتم بالا نگاش کردم خودش گرفت گفت خب سر همکارتون شلوغه وایستادم سرش خلوت شهاوه

یه چنن دقیقه بعدش گفت ببخشین میپرسم شما اینجا کار میکنین من دور از ادب دیدم جوابشو ندم گفتم نه کارورزم گفت اع پس دانشجویین چی میخونین منم با کلافگی گفتم وقی اینجا تو کتابخونه ام معلومه که کتابداری میخونم بزرو از رو نرفت گفت به سلامتی ترم چندین باز با اکراه گفتم ترم سه حالا من هی احترام این که مراجعه کنندس و نگه میداشتم این پرروتر میش باز سوال میکردکلافه

پسره پررو برگشته میگه منم بازرگانی میخونم نمیشه تغییر رشته بدین بیایین بازگانی با عصبانیت گفتم نه گف نمیشه من بیام کتابداری گفتم اون دیگه میل خودتونه بعد برگشت گفت میشه بدونم کجای قم میشینین منم دیگه واقعا صبرم لبریز شد گفتم دیگه اینا فک نمیکنم به شما مربوط بشهعصبانی

میگه نه ای میخوام بدونم اه مسیرمون بخوره برسونمتعصبانیتعجبعصبانی

ینی کارد میزدی خونم در نمیومد پسره روان پریش برگشته میگه بیا برسونمت عصبانی

حالا اونسری گذشت چن روز بعدش دوباره با دوستاش اومد کتابخونه اون روز تنهاهم بودم نه از دوستام کسی بود نه مسول کتابخونه خلاصه با احترام کارای دوستاشو را انداختم داشتن میرفتن که دیدم این پسره عین میمون چسبیده به باجه دوستاشم میگن اع بهزاد بیا بریم دیگه این پسره هم که فهمیدم اسمش بهزاده برگشت گفت نه شما برین من با خودشون کار دارم میام حالانیشخندابرو

منم با خودم گفتم یا امامزاده بیژن با خودم چیکار دارهتعجب

خلاصه دوستاش رفتن و بهزاد خان نشست رو صندلی زل زد بهم منم دیدم هیچی نمیگه یذره اخم کردم گفتم ببخشین امری داشتین کاری میتونم براتون کنم بهزاد هم که اخمامو دید خودشو جمع و جور کرد و گفت هیچی میخواستم بگم خسته نباشین البته اگه خسته این پاشین ببتدین بریم برسونمتونلبخند

عاقا من دیگه رسما قاطی کردم بلندشدم با صدای نسبتا بلندی گفتم ببین اقای به اصطلاح محترم اگه تا حالا به خاطر چرت و پرتاتون چیزی نگفتم و جواب سوالای چرتتو دادم به خاطر این محیطیه که توشیم و من تو این محیط کتابدارمو شما مراجعه کننده منم وظیقه مه به شما به عنوانمذاجعه کننده احترام بذارم اگه یه بار دیگه پاتو برای این خل بازیا بذاری کتابخونه همچین برخوردی باهات کنم که تا اخر عمرت یادت نره من کی بودم و چیکارت کردم الانم لطفا بیرووووووووونعصبانی(اخیییییش جیگرم حال اومد پسره روان پریش)                                                                                 

پسره بیچاره انتظار همچین برخوردی نداش فقط واستاده بود با یه دهن که اندازه غار باز مونده بود نگام میکرد ولی ناموسا خودم از خودم خوشم اومد نیس که همیشه خل بازی در میارم کمتر میشه منو اینجوری جدی دید

منعصبانیمژهابروعینک      پسرهتعجبتعجبتعجبناراحت    دوستاشقهقههنیشخندقهقههنیشخند

نویسنده : pari ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/۳/۱٤
تگ ها: خاطره هام
comment نظرات () لینک

+  

 خبر خبر

ایشالا امشب یا فردا شب پست میذارم ببخشین بابت چن وقت نبودنم

دوستتون دارم هوارتا بوس بوس😘😘😘😘

نویسنده : pari ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/۳/۱٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+  

سلام خوبین شرمنده چن وقتی نبودم دنبال جهازمم ولی کم وبیش شبا میام اینستاگرام حالا اییمو میذارم دوست داشتین بیایین اونجا pari95-76 درضمن سعی میکنم ماه رمضون که تاسحر بیدارم بیام یه سروسامونی به وبلاگ بدم

نویسنده : pari ; ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/۳/۳
تگ ها: جهت اطلاع
comment نظرات () لینک

+ عرض پوزش

سلام دوستان سال نو مبارک امیدوارم سال خوب و پر برکتی داشته باشین

میدونم قول داده بودم عکس وحید نامزدمو بزارم ولی هرچی گشتم عکس خوب و کم حجم ازش پیدا نکردم تو وبلاگمم که عکس با حجم بالای ۲۰۰میگ گذاشته نمیشه و ارور میده اونم که قربونش برم همه عکساش حجمش زیاده حالا باز من سعیمو میکنم امیدوارم بتونم یه عکس خوسمل از اقامون براتون بذارم 

بازم عذر بخدا من ادم بدقولی نیستم مشکل فنی بود

دوستون دارم عاشقتونم هواررررررررتاقلب

نویسنده : pari ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/۱/۱۳
تگ ها: جهت اطلاع
comment نظرات () لینک

+ عین خودم

نویسنده : pari ; ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/۱/۳
تگ ها: حرف حساب
comment نظرات () لینک

+ مرگ مغزیای بدبخت

نویسنده : pari ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/۱/۳
تگ ها: طنز
comment نظرات () لینک

+ مرگ مغزیای بدبخت

نویسنده : pari ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/۱/۳
تگ ها: طنز
comment نظرات () لینک

+ دختر بببببباس

نویسنده : pari ; ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٥/۱٢/٦
تگ ها: حرف حساب
comment نظرات () لینک

← صفحه بعد